تبلیغات
دو نیمۀ یک سیب - خانه داری

دو نیمۀ یک سیب
...می خواهیم خانه ای بسازیم برای پرواز
خانه داری
ن : نیم سیب بانو ت : دوازدهم اسفند 92 ز : 01:20 بعد از ظهر | +
هعی...
خاطرات زیادی از روزای اولی که اومده بودیم سر خونه و زندگی دارم
یادمه یه شب با همسری یه سر رفته بودیم بیرون و وقتی داشتیم برمی گشتیم یه هو یادم اومد که من قبل راه افتادن شام نپخته بودم!title=
یا مثلا خیلی از وقتایی که غذا می پختم ، چیز جالبی از آب در نمیومد... آخه ما اول زندگیمون مصادف شده بود با ماه رمضون. روزهای بلند برای آدم جونی نمیذاشت. عصر افطاری حاضر می کردم. بعد از اذان و خوردن افطار که اصن تا میومدم به خودم بیام میدیدم ساعت شده 10. از اون ور باید واسه ساعت 4 سحری حاضر می بود. حتی یادم می رفت گوشت رو هم از فریزر دربیارم. با هزار بدبختی یه چیزی حاضر می کردم و آخر هم معمولا خام و نپخته می شد. طوری که مثه اسکیموها گوشت رو به نیش می کشیدیم و پاره می کردیم.
اما الان که دو سال و نیم هم گذشته وضع خونه داریم تعریفی نداره.
مساله از اونجا شروع میشه که من توو خونه همیشه مشغول درس خوندن بودم. به ندرت مهمونی میرفتم و مامانم توو کار خونه ازم کمک نمی گرفتو من هم انقدر حرص درس خوندن داشتم که کمکش نمی کردم. البته اینم بگم که مامانم هم فرصت اشتباه کردن بهم نمی داد. مثلا اگه می گفت فلان کار رو بکن و من هم میذاشتم دقیقه 90 انجام بدم برام صبر نمی کرد تا انجامش بدم. خودش میرفت و انجام میداد
حتی یادمه خیلی وقتا اتاقم رو هم مرتب می کرد
و من فقط کارای مدرسه م رو انجام میدادم
این شد که من توو زمینه تحصیلی خیلی پیشرفت کردم اما در خونه داری افتضاحم.
مثه امتحان پایان ترم با کارای خونه داری برخورد می کنم. اگه یه بار وقت بذارم و خونه رو مرتب می کنم فکر می کنم دیگه حالا حالاها نیاز به مرتب شدن نداره اما همون فرداش میبینم خونه دوباره به هم ریخته ست
یا مثلا اگه امروز عصر ظرف بشورم دیگه فکر می کنم خب پروژه ظرف شستن تموم شده و دیگه خبری از ظرف کثیف نخواهد بود. اما دو ساعت بعد...
اولا که اصلا با فلسفه کار خونه مشکل داشتم. میگفتم آخه من این همه زحم کشیدم و توو فلان دانشگاه فلان رشته رو خوندم اونوقت باید بیشتر وقتم رو بذارم واسه آشپزی و خونه داری؟!
اما الان دیگه واقعا خسته شدم. آدمی هم نیستم که بتونم شلختگی رو تحمل کنم. بخاطر همین صبحها که بیدار میشم و میبینم خونه به هم ریخته تا 4،5 ساعت همینطور برّ و برّ نگا می کنم که خدایا ینی الان من باید دوباره خونه رو مرتب کنم و ظرف بشورم و غذا بپزم و ...
ینی واقعا یا صبح تا عصر وقت میبره تا من بفهمم باید این کارا رو بکنم
بنابراین اصلا از همون اول صبح میزنم بیرون و میرم دانشگاه اونجا به کارا و درسام میرسم تا شب. وقتی که بر میگردم هم در حد ضرورت پخت و پز و مرتب کاری می کنم
ولی می دونم با این وضع نمیشه ادامه داد
آخه  دختر باهوش چقدر طول میکشه تا بفهمی بخش بزرگی از کارای روزانه ت رسیدگی به امورات خونه ست!؟شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز
هوففففف...
راهش ساده ست
هر چیزی رو هر وقت کارت باهاش تموم شد بذار سرجاش
هر ظرفی هر وقت کثیف شد همون موقع بشور
و یه برنامه هفتگی برای تمیز کردن کلی خونه مثل جارو کشیدن، تمیز کردن یخچال، گاز و حموم و دستشویی و ...شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه 
ینی اینا هم گفتن داره؟
ولی خب چه میشه کرد... انگار من توو سن 24 سالگی تازه باید بشینم و این چیزا رو تمرین کنم
و از همین لحظه هم کارم رو شروع می کنم
به حول و قوة الهی...
دوستان اگه پیشنهادات دیگه ای دارید بفرمایید... 


مرتبط با : تجربه
.:: نظرات () ::.


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://2nimsib.mihanblog.com
This Template  By Theme-Designer.Com